آتئل باتئل چرشنبه قدیم خوی دا (فرهنگی)
به قلم یاردانقلی (خسرو کرمانشاهی)
بازهم آخر سال و شب چهارشنبه سوری و لب چشمه و کوزه و عکس ماه صورت ها که در آهنگ خورشید و آب می رقصند.
انگار همین دیروز بود که در دروازه شهانق، رودخانه یا بهتر بگویم نهری جاری بود و از میان حیاط خانه ای می گذشت و کوچه را در می نوردید و از کوچه ی امیر به طرف دباغ خانه سرازیر می شد. و چه نام پر مسمایی داشت: بیوک چای.
صبح سه شنبه آخر سال(چرشنبه آخشامی) در دم دمای سحر و گرگ و میش هوا و جدال آفتاب با پس مانده ی شب در آسمان. به زور از خواب پا می شدی تا خواهر دم بختت تنهایی کوزه دردوش نگیرد و به کنار بیوک چای نرود.
چشمانت را می مالیدی و ته مانده ی خواب را در کوچه سر می کشیدی و دنبال خواهرت راه می افتادی او کوزه بر دوش تا کنار بیوک چای می رفت و تو روی تل خاک ها کمی دورتر از دختران هم محله ات می نشستی و زل می زدی به حرکات دختران .
کوچه که خلوت بود و مردان به عمد در کوچه آفتابی نمی شدند تا دختران راحت تر آداب چرشنبه را بجا بیاورند و دخترکان راحت و فارغ البال چارقد از سر برمی کشیدند و آبی به صورت می زدند و شبق های مشکی زلفانشان را تر می کردند و شانه های چوبی به کار می افتادند تا زلال جاری آب عکس ماه رخان را در خود نشان دهد و به هر لرزه ای آنها را لج و کوله نماید و خنده بر لب ها نشاند.
کوزه ها که پر می شد و روی دوش ها جا می گرفت، دسته دسته دختران راه می افتادند و کلون ها به صدا در می آمدندو خانه ها با آب تازه مزین می شدو حیاط های اغلب سنگ فرش به قطرات آب تطهیر می شدند و به نرمه های جارو پاک می گشتند.
نه اینکه آخرین چهارشنبه سال را به استقبال می رفتند؟
پدر که از نماز صبح فارغ شده بود و نانی و قاتقی صبحانه کرده بود به همراه مادر به حیاط می آمد و مادر که درب لانه ی مرغها را بر می داشت و قدقد توی حیاط می پیچید و چشمان پدر به دنبال چاق و چله ترین خروس می گشت و من چه غصه می خوردم از اینکه دیگر خروسم صبحها آواز نخواهند خواند و مادر دلداری ام داد که آن یکی خروس زیباتر است و همان مال توست و تا سال آینده می توانی با آن بازی کنی و پر وبالش را نوازش دهی.
پدر اهل چاقو بر حلقوم نهادن نبود و یک سکه ی ده ریالی( یک تومان) کف دستم می گذاشت و خروس در بغلم جا می گرفت تا سر کوچه بروم و «حسن عمو» یک تومانی را بگیرد و خروس را لب جوی آب و روبه قبله دراز نماید و تیغ بر حلقومش کشد و خروس بیچاره زیر پاهای زمخت عمو حسن تابی به خود بدهد و لرزه هایی آنوقت تمام. دوباره پاهای خروس در دست من و خون از حلقومش چکان راهی منزل گردم و مادر تاتیل را بار بگذارد و پرو بال خروس کنده شود و آماده برای پختن و روی برنج قرار گرفتن.
عصری که برمی گشتیم با چند «قاروره- ترقه های دست ساز آن روزها» در دست. چشمان مادر نم دار بود و دلش گرفته و با بوسه ای علت را جویا می شدیم و تازه یادمان می افتاد که داداش بزرگمان خدمت سربازی«سپاهی دانش» رفته و مادر غم او را می خورد که کنارمان نیست و در این شب دور سفره نمی نشیند.
غروب که از راه می رسید. هیمه ها در وسط حیاط جمع می شدو اتشی برافروخته و ما ذوق زده از روی آتش می پریدیم و دم می گفتیم که:« آتئل باتئل چرشنبه- بختیم آچئل چرشنبه» بی آنکه بدانیم این ترانه مال دخترهای دم بخت است و ما هنوز دهانمان بوی شیر می دهد و این حرفها گنده تر از همه ی ابعاد دهان کودکانه مان است.
شام که رشته پلو بود و خروس خان نشسته بر رویش. روی یک سینی بزرگ ریخته و مادر سهم همه را در بشقابها تقسیم کرده و چه با ولع می خوردیم و به انتظار می نشستیم تا مادر بزرگ بقچه برگشاید وآجیل ها نمایان گردندو آنوقت قصه ی آجیل مشگل گشا را روایت کند و ما با علاقه بشنویم و بعد آجیل ها تقسیم شود و هرکدام بادامهایمان را جمع کنیم که فردا صبح سر کوچه بازی بادام از انواع واقسامش راه خواهیم انداخت.
...مادر را اگر می پاییدی می دیدی که دستمالی روی پاها انداخته و سهم دادش بزرگ را روی آن ریخته و چون دیده کسی متوجه او نیست ، بخش زیادی از سهم خود را هم روی سهم دادش ریخته و برایش نگه داشته تا آمدن او و ...
...واما پدر که کبریتی خریده بود به نشانه ی گرمی و آینه ای گرد و جیبی به نشانه ی روشنی آرام از جیب در می آورد و دور از چشم ما بچه ها و مادر بزرگ، آرام روی دامن مادر می انداخت و چشمان نمدار مادر که روی صورت پدر زوم می شد. لبخند دزدکی هر دو در هم گره می خورد و ... مادر شوری اشکهایش را با شیرینی لبخندش در هم می آمیخت.
امروز که به ذهنم مراجعه می کنم از چهارشنبه سوری فقط بال بال زدن خروس هایم به یادم مانده و لب آب و کوزه و طراوت آب و لبخند در اشک آمیخته ی مادر و خاکی که پدر را در آغوش گرفته...
...و از خودم ، کودکی که هنوز در پس این ریش و پشم به سفیدی در آمیخته در درونم ورجه وورجه می رود.

