از اواخر عصر ناصرالدین شاه، نسیم بیداری وزیدن گرفت و بعد از مرگ ناصرالدین شاه، با نرم خویی و بیحالی جانشینش، و نفوذ مردان روشن بین اصلاح طلب در دستگاه های دولتی و تاسیس مدرسه های جدید، و انتشار روزنامهها و کتابها، امواج بیداری نیروی بیشتری یافت و رخنه در ارکان حکومت مطلقه افتادو به صدور فرمان مشروطیت در 14 جمادی الثانی 1324 انجامید.
شرح جنبش های مردم و برقراری مشروطیت ایران در تاریخها به تفصیل آمده، ما در اینجا به داستان انقلاب در یکی ازکهنترین و پرحادثهترین شهرهای ایران ،دارالصفای خوی میپردازیم، دیاری که از دو هزاروهفتصدسال پیش تاکنون یکی از سرسبزترین نواحی ایران شناخته می شده و در سایه آب و هوای بهشتی و زمین زرخیز و همت مردم پرتوان خود، از کانونهای دیر پای فرهنگ و زندگی بوده، و با اینکه در طی قرون و اعصار بارها به تاثیر مظاهر خشم طبیعت از سیل و زلزله یا کین و آز آدمیزادگان به کلی ویران و از صفحه زمانه محو گردیده، باز هم به اقتضای وضع طبیعی و جغرافیایی خود هربار از نو سربرافراشته و به همت ساکنان سختکوش خود از شور و نشاط زندگی لبریز گردیده است.
بالاترین انگیزه مشترک در سراسر ایران این بود که مردم ایران از خواری و سرشکستگی ناشی از شکست در جنگهای ایران و روس و عواقب عهدنامه ترکمانچای و از دست رفتن » هفده شهر قفقاز « و حقارت مسئولان کار در برابر سفارتخانه های خارجی خشمگین بودند و تحولی می خواستند که آنان را به عزت و سرافرازی ملی برساند.
در آن روزها مردم ایران معنی آزادی و مشروطیت و حاکمیت ملی را درست نمی فهمیدند. مشروطه خواهی در هر شهری رنگی دیگر، و شعارهایی دیگر داشت. به هر صورت با اعلان مشروطیت، جنبش انقلابی مردم در خوی هم شروع شد.در خوی چون کارخانه و کارگری نبود، زمینه فعالیت مجاهدین انقلابی در میان دهقانان بود آنها این شعار را مطرح می کردند که:» زمین مال کسی است که روی آن کار می کند، و زمینهای مالکان باید میان کشاورزان تقسیم شود«. با این شعار دهقانان را به طرف فعالیتهای خود جذب می کردند، و به صورت فدائیان خود در می آوردند.
با اینکه در آغاز کار، سررشته مشروطه خواهی در خوی به دست مردانی معتدل ومیانه رو و خیراندیش بود اما خشن ترین چهره را داشت، و تؤام با خونریزی و کشتار و مصادره اموال مخالفان بود حتی هرچه انجمن ایالتی تبریز مجاهدین خوی را به ملایمت و اعتدال دعوت می کرد هیچ گونه نتیجه ای نداشت.خشونت انقلاب در خوی از دو علت سرچشمه می گرفت: یکی اینکه تعدیات مالکین عمده که بیشتر آنها از خانهای وابسته به اقبال السلطنه،سردار ماکو بودند، خشم و کینه دهقانان و روستاییان را برانگیخته بود و مشروطه خواهی واکنش طبیعی اعمال آنها بود دیگر آمدن افرادی از خوییها از باکو و تفلیس که در آنجا با عقاید سوسیال دموکراتهای روسیه «حزب لنین و استالین«آشنا شده بودند، ومفهوم انقلاب رادر خونریزی خلاصه می کردند، و خود را وارثان انقلاب کبیر فرانسه و مقلد کشتارهایی می شمردند که هنوز وجدان ملت فرانسه از یادآوری آنها شرمسار است و رنج می برد، و لنین و استالین با سرمشق گرفتن از آنها مرتکب آن همه فجایع شدند و خود سرمشق حوادث نفرت انگیزی در سایر نقاط جهان گردیدند.گذشته از آزادیخواهان خود خوی که از روی دلبستگی به کشور وتوده می کوشیدند میرزا جعفر زنجانی با چند تن مجاهد ازقفقازآمده و به پدید آوردن دسته مجاهد می کوشید.
مرتضی قلی خان ماکویی (اقبال السلطنه ) معروف به سردار ماکو، با منصب حکمرانی ماکو و سرحدداری در مرز سه کشور قدرت نامحدودی داشت و خود نیمه پادشاهی بود.در روزهای اول جنبش وقتی دستور انتخاب انجمن به ماکو رسید، مردم ماکـو به حمـایــت عزت الله خان خواهـرزاده سردار، بر او شوریده و او را از ماکو بیرون کرده بودند که به قفقاز رفته بود اینک به تشویق دولت روسیه و به کمک کردها بازگشته از نو قدرت را به دست گرفته به ایجاد آشوب می پرداخت.
روسها در بازگرداندن سردار به ماکو ظاهرا استبداد محمدعلی شاهی را تقویت می کردند اما هدفی مهمتر و ژرفتر از آن نیز داشتند، و آن اینکه در اجرای سیاست اساسی دیرپای خود می خواستند با ایجاد آشوب و جنگ داخلی بهانه ای برای اشغال آذربایجان به دست بیاورند.
در رجب 1325 حکومت خوی به درخواست انجمن ولایتی عده ای سرباز به همراه عده ای مجاهد برای برقراری نظم در نواحی آشوب زده فرستاد.کردها به دستور سردار، سربازان را غافلگیر کردند و عده ای از آنان را کشته و عده ای را اسیرکردندآشوبگران که جری شده بودند به سکمن آباد و زورآباد و کلوانس و چند روستای دیگر را تاراج کردند و مردم غارت زده به خوی پناه آوردند.
به دستور انجمن، حیدرخان امیرتومان فرمانده دو فوج خوی که مالک زورآباد هم بود، مامور سرکوبی اشرار شد، و با عده ای داوطلب و مجاهد به سکمن آباد رفت در آنجا پیغامی از سرداربه امیرتومان رسید که من این کارها را به دستور دولت می کنم، و برای اثبات ادعای خود رونوشت تلگرافی را که میرزاعلی اصغرخان اتابک صدر اعظم وقت ازراه تلگرافخانه خوی برای او مخابره کرده بود، فرستاد. امیرتومان تلگراف را نزد حکمران خوی فرستاد تا درستی و نادرستی موضوع از تلگرافخانه تحقیق شود. مجاهدان که از جریان اطلاع یافته بودند به تلگرافخانه ریختند و متن تلگراف را از عباسعلی خان رئیس تلگراف گرفتند. میرزا جعفر خشمگین شد. از یک طرف متن تلگراف را برای انجمن ایالتی تبریز فرستاد که بلافاصله در روزنامه انجمن به چاپ رسید، و مایه هیجان شدید گردید. از طرف دیگر طبقات مختلف مردم را در توپخانه که محوطه ای در مقابل تلگرافخانه بود جمع کرد. و تلگراف هایی به شهرهای دیگر در تشویق آنها به مخالفت با اتابک مخابره شد.
روز 21 رجب 1325 (9 شهریور)، عبدالحسین میرزا فرمانفرما که از طرف اتابک به عنوان حکمران کل آذربایجان وارد تبریز شده بود، به انجمن ایالتی پیغام فرستاد که به خوی تلگراف کنند و بخواهند که این جنبش رها شود.دراین حال به انجمن خبر دادند که اتابک به قتل رسید.
امین الشرع می نویسد:» بعد ازرسیدن این خبر به خوی به جای اینکه دیگر مقصود حاصل آمده، هرکس پی کسب و کار خود رفته، و خیمه و خرگاه را برپاکند، ناگاه میرزا جعفر آمده و مردم را جمع کرده نطقی ایراد نمود، مبنی براینکه ما هشت فقره مطلب داریم وبه مجرد قتل اتابک نباید متفرق شد.«
برای جلوگیری از شرارت طرفداران اقبال السلطنه، دو اردوی مرکب از سربازان فوجهای خوی و مجاهدان و افراد داوطلب شهر و روستاها گسیل گردید.در آن روزها فرمانفرما با موافقت انجمن ایالتی تبریز، یک هیئت شش نفری را برای رسیدگی به اختلافات و آشتی دادن مردم خوی و سردار ماکو به خوی فرستاد.این هیئت روز 3 شعبان 1325 با استقبال سردی وارد خوی شد.
روز 4 شعبان، جنگ خونینی در سکمن آباد روی داد طرفداران اقبال السلطنه که بلندیهای مشرف بر لشگرگاه مجاهدان راگرفته بودند، بعد از سه بار زد وخورد اردو را تار ومار کردند.عوامل سردار چنین تفهیم کرده بودند که مجاهدان بابی هستند این است که سربازان اسیر را به ماکو بردند اما مجاهدان را جابجا کشتند. میرزا جعفر زنجانی که از خوی برای بازدید اردو رفت بود، جزء اسیرشدگان بود.
بعد از جنگ یکصد و هفتاد ونفر مرد و زن، پیر وجوان داغ دیده که خانه و کاشانه خود را از دست داده بودنددر کنار قلعه با سوزش تمام می نالیدند.در روزهای بعد، آنان را در کاروانسراهای خارج شهر، و در مسجدها جا دادند و اعاناتی برای تامین زندگی آنها جمع آوری گردید.خوی غرق اندوه و ماتم و وحشت است بازار بسته و شهر تعطیل است .خانواده های سربازان و مجاهدانی که در اردو بودند اشک خون می ریزند خشم و هیجان سراسر شهر را فرا گرفته است.
سر انجام ده تن به نمایندگی مردم خوی انتخاب شدند، و در 15 شعبان همراه هیئت میانجی به چورس عزیمت کردند و یک ماه درچورس ماندند در آن مدت، ده تن نمایندگان مردم خوی و چهار تن از خانهای سردار ماکو حرفهای خود را زدند و هیئت رسیدگی کرد، و آشتی نامه ای در 15 ماده امضا و مبادله شد. سردار ماکو 140 تن اسیران خویی را آزاد کرد و تعهد نمود که خسارت روستاهای سوخته و تاراج شده و خونبهای کشته گان را بدهد بدین ترتیب ظاهرا اختلاف شش ماهه مردم خوی و سردار ماکو پایان یافت.
در رمضان 1325 هنوز هیئت در چورس بود که خبر رسید سمیتقو به دستور سردار ماکو روستاهای خوی و سلماس را غارت کرده است به پیشنهاد انجمن خوی حکومت قطور را به سمیتقو دادند تا بلکه احساس مسئولیت کند و از شرارت و تاراج و کشتار دست بردارد! در همان روزها، 63 تن مجاهد دیگر از قفقاز وارد خوی شدند.
در ربیع الاول 1326 مخبرالسلطنه هدایت که مردی میانه رو و متمایل به مشروطه بود، به جای فرمانفرما به حکمرانی تبریز آمد اما نوبت او 40 روز بیش نپایید در 23 جمادیالاول 1326(2 تیر ماه) محمد علیشاه مجلس را به توپ بست و دوره جدیدی از قدرت نمایی او آغاز شد که در تاریخ به استبداد صغیر معروف است. و این هشت ماه بعد از حوادث خوی بود.
عین الدوله به سمت فرمانفرمای کل آذربایجان و سپهدار تنکابنی به سمت رییس کل نظام آذربایجان انتخاب شدند ودر 21 رجب (28 مرداد) به تبریز رسیدند و جنگ میان نیروهای استبداد و آزادیخواهان آغاز گردید.
حکومت خوی به سردار ماکو تفویض شد. سردار 200 سوار دولتی همراه تیمورخان سرتیپ اگری بوجاقی به خوی فرستاد.سواران ماکو در همان روز اول دو سه نفر از مجاهدان را در کوچه و بازار تیر زدند. سران اصلی مجاهدان از شهر گریختند و کسانی که خطری برای خود احساس نـمی کردند، یا پای فرار نداشــتند در گوشـه و کنار پنهان شدند.
اندکی بعد سردار، عزوخان (عزت الله خان) سالار، خواهرزاده خود را به حکومت خوی فرستاد. عزوخان جوانی بی باک، خونریز و سنگدل و دیوانه ش بود. او اعلام کرد که مجاهدان دستگیر شده را دم توپ خواهد گذاشت.
روز اول نوبت میرزا آقابالا بود. او25 سال داشت و پیش از انقلاب منشی حجره حاجی حسن تاجر باشی بود. حکومت به مقتضای فتوای صادر شده اول میرزا آقابالا را دم توپ آتشین بربسته، و به اشعال شراره باروت بدنش را در هوا متلاشی کرده، بند از بندش جدا کرد. بعد از وی میرزا حسین طبیب (سراج الحکما) شبانه در زندان سم خورد و حسرت بر دل جلاد استبداد گذاشت که از این نوع آدم کشی فجیع لذت می برد.این دو فاجعه دلها را به درد آورد حتی مستبدان هم از جنایات جلاد استبداد دل آزرده و خشمگین شدند به این سبب بود که قتل دو مجاهد ماکویی نهانی انجام گرفت.
از اواسط شعبان، نصرالله خان امیر امجد قراضیاءالدینی( برادر نمو خان ایلخانی) که در تهران توقف داشت، و به فرمان محمد علیشاه به حکومت خوی و سلماس منصوب شده بود، وارد خوی گردید و میرزا محمد علی خان حسام دیوان را به حکومت سلماس فرستاد.
در این روزها که کشمکشها بین مجاهدان و مستبدان همچنان ادامه داشت عساکر عثمانی با اغتنام فرصت و استفاده از آشوبهای داخلی، روستاهای کره سنلو در غرب سلماس را اشغال کردند و تا دو سه سال بهره مالکانه ومالیات دینی آن نواحی را وصول می کردند اندکی بعد سعدالله بیگ شهبندر عثمانی، به بهانه محافظت از شهبندرخانه گروهی سرباز با دو افسر به خوی آورد، که تا آغاز جنگ جهانی و استیلای روسها بر خوی در این شهر بودند.
با پیروزیهای مشروطه خواهان در تبریز، شب 13 ذیقعده(17 آذر) خوی به دست مجاهدان به سرکردگی قوچعلی خان یکانی فتح شد. و امیر امجد ماکویی شبانه به ماکو گریخت . حاجی میرزا ابوالقاسم امین الشرع روایت می کند: »به خوی خبر رسید که جمعی از مجاهدان به کاروانسرای ایواوغلی آمده و رؤسای ایشان قوچعلی خان و هادی خان گرگری و حاجی جبار خویی هستند و این جماعت برخی از تبریز آمده، ولی اغلب از اهل یکانات جمع شدند و در اول بیش از چهل پنجاه نفر به خوی خبر ندادند.«
حکومت خوی امیر امجد ماکویی هرگز باور نمی کرد که این جماعت اندک بتوانند به شهر هجوم آورند تا اینکه یک شب، جماعت از ایواوغلی حرکت کرده، اولا به دیزج دیز آمده و جمع کثیری هم از آنجا به ایشان ضمیمه شده، ساعت شش از صبح رفته بی خبر بر سر شهر آمده و از داخل شهر هم جماعتی که طرفداران و هواخواهان ایشان بودند یک مرتبه قراولها را اغفال کرده دروازه ها را بازکرده جماعت سواره و پیاده داخل شهر شدند. نزدیک شش و نیم صبح بود که صدای شلیک تفنگ ها و بمب ها و های وهوی مردان و خروش لشکریان مانند صدای رعد یک مرتبه در شهر پیچید و شور محشری برپا گردید.
حکمران شهر چون حالت شهر را دیگرگون و بخت را واژگون می بیند و فرار کردن وجهه همت خود قرار داده حتی رختهای خود فرصت حمل پیدا نکرده، از غایت هول وهراس به جای گذاشته و بگذشته است.
بعد از افتادن خوی به دست مجاهدان ، انجمن ایالتی تبریز برای برقراری حکومت قانونی در خوی امیر حشمت قره جه داغی ( ابوالحسن نیساری) را که از آزادیخواهان بنام بود رهسپار خوی کرد.
همزمان با آمدن امیر حشمت، به حکومت خوی حیدر عمو اوغلی انقلابی معروف حرفه ای به خوی آمد، و اختیار مجاهدان را به دست گرفت، و فرمانروای واقعی شهر گشت.
بعد از تسلط مجاهدان بر خوی سواران ماکو که از سلماس عقب نشسته بودند، به ریاست عزوخان در شمال شرق خوی اردو زده بودند و سردار هر روز دسته های تازه ای به کمک آنها می فرستاد کردهای شکاک هم به ریاست سمیتقو به دستور اقبال السلطنه از طرف قطور خوی را تهدید می کردند، خانهای ماکو به بهانه جنگ مشروطه و استبداد از هیچ ظلم و فسادی کوتاهی نمی کردند.
خوی مرز آزادی و استبداد بود، و روزهای حساسی را می گذراند در آغاز کار حیدر عمواوغلی نامه هایی به اقبال السلطنه و سران عشایر کرد نوشت وآنها را به رفع دشمنی و کینه و آشتی کردن با مشروطه خواهان فرا خواند. پیداست که ثمری نداشت و نیروهای استبداد نقشه نابودی مجاهدان را می کشیدند کردهای سردار به منظور قطع رابطه خوی با تبریز و جلفا به روستاهای شرق خوی تافتند. مجاهدان سوار وپیاده به کمک شتافتند. در این جنگ 500 تا 600 تن از دو طرف کشته شدند.
حمله اصلی نیروهای ماکو به روستاهای بزرگ فیرورق و بدل آباد انجام گرفت. این بار حیدرعمواوغلی تمام مردان مسلح شهر را برای جلوگیری فرستاد حمله ماکوییها به فیرورق با شکست روبرو شد. فردای آن روز کردها به بدل آباد حمله کردند زدوخورد خونینی در گرفت. دو سه روز بعد به محله و ربط تاختند ربط را گرفتند و شهر را محاصره کردند و بیش از 15 روز آن را در محاصره داشتند.
حیدر عمواوغلی که مردی آزموده و هوشیار بود دقیقه ای در حفاظت شهر غفلت نمی کرد و هر شب شخصا تفنگچیان و کشیکچیان برج و بارو را وارسی می کرد. در اواخر زمستان 1327، سراسر روستاهای شمال خوی در دست کردها و خانهای ماکو بود شکور پاشاخان در حاشیه رود، حمدالله خان سالار در وشلق، نموخان ایلخانی و عزوخان در قزقلعه اردو زده بودند.
در بیرون شهر فقط روستاهای فیرورق در غرب به دست مجاهدان بود که میر اسدالله قراعینی از آن دفاع می کرد، و در سعدآباد اردویی از مجاهدان تشکیل شده بود که در آن عده ای از مجاهدان عثمانی به همراه عدهای از ارمنیها حضور داشتند.
در 16 صفر 1327( 18 اسفند) 500 سوار از اردوی سعدآباد به قصد حمله به صوفیان و گشودن راه تبریز عزیمت کردند مجاهدان از نیمه شب در چند گروه از رودخانه قطور گذشتند، و خود را به کنار روستای حاشیه رود که به دست ماکوییها بود رسانیدند. هنوز آفتاب ندمیده بود که درگیری آغاز شد ابتدا پیروزی با مجاهدان بود. با رسیدن نیروهای تازه نفس استبداد ورق برگشت و شکست در صفوف مجاهدان افتاد. از طرفی دیگر مشروطه خواهان در چهرگان نیز محاصره شدند و بعد از اندک زدوخوردی، سواران آنها خود را نجات دادند اما پیادگان که بیشتر آنها اهل ارومیه بودند تا آخرین نفر به دست نیروهای استبداد جان سپردند، و تا ماهها بعد امواج دریاچه پیکرهای کشتگان را به ساحل می انداخت.
از آن طرف در ماکو هم دهقانان شوریدند و حمدالله خان سالار تیر خورد.سرانجام سردار عزوخان را با کلیه سواران از خوی به ماکو فرا خواند. با برقراری آرامش در خوی امیر حشمت از خوی به ارومیه رفت، حیدر عمواوغلی هم به دستور حزب اجتماعیون عامیون باکو خوی را ترک کرد.بعد از رفتن امیر حشمت و حیدر عمواوغلی، و بعد از آنکه با خلع محمد علیشاه مشروطیت در شهرهای دوردست استقرار یافته بود کار خوی به دست انجمن ملی بود.
منابع: تاریخ خوی؛ دکترمحمد امین ریاحی ـ تاریخ مشروطه ایران؛ احمد کسروی
برگرفته از نشریه دانشجویی ایشیق شماره 5